رستن مرگ
تو چنان موزون در کوچه پس کوچه های بی ازدحام خیالم، قدم برمیداری و نستعلیق میرقصی که انگار میرعماد غزلی عاشقانه از حافظ شیراز کتابت می کند
من چنان تنگ تو را در وهم دل انگیز بودنت به اغوش میکشم و در تو میمیرم که گویی هزاران هزار خنجر اغشته به زهر دلتنگی در من به امید رستنِ دوباره خفته اند
این روزها به وقت غیبت حوصله در ثانیه های زجر ناتمام دو دوی چشمانم به کوره راهی ابدی ، که نیامدنت را ابستن است، به دنبال قرار های پر دلهره ی پنجشنبه ها برای جستن خود از لابلای انحنای انتزاعی صدایت راهی خاطره میشوم
تو اتفاقی بودی ناگزیر از افتادن تو فعل نبودی، که اراده کنم و انجام شوی تو مصدری بودی جان بخش وجادویی که به اختیارِ جبرالود خود در رگِ روزهای زندگیم جاری شدی
تو را به فال نیک می گیرم و با تمام دلهره های انتظار، امدنت را با طلوع صبح به دلم وعده میدهم
#خطخطیهایخودم